جاودانگان همیشگی تاریخ

وبلاگی در مورد شهداء

جاودانگان همیشگی تاریخ

وبلاگی در مورد شهداء

محبوب ترین مطالب

1- نگاهش می کردم. یک ترکه دستش بود، روی خاک  نقشه ی منطقه را توجیه می کرد. به م برخورده بود فرمان ده گردان نشسته ، یکی دیگر دارد توجیه میکند . فکر می کردم فرمانده گروهان است یا دسته. ندیده بودمش تا آن موقع بلند شدیم. می خواست برود ، دستش را گرفتم . گفتم « شما فرمانده گروهانی ؟ » خندید . گفت « نه یه کم بالاتر» دستم را فشار داد و رفت.حاج حسن گفت « تو این ونمی شناسی ؟ » گفتم « نه . کیه ؟ » گفت « یه ساله جبهه ای ، هنوز فرمان ده تیپت رو نیمشناسی؟»

 

شهید
۱۳ اسفند ۹۰ ، ۱۹:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

1) دلش می‌خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند.حتا توی خانه صدایش می‌کردند«آشیخ احمد.»

ولی نرفت.می‌گفت«کار بابا تو مغازه زیاده.»

شهید
۱۳ اسفند ۹۰ ، ۱۹:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

پنج خاطره از شهید محمود کاوه

1- نیروی آماده ، احمد جاوید

 تنها کسی که با من آمد در سالگردها و هواپیما ها(1) محمود بود، اسناد و مدارک را جمع آوری می کرد، می برد بیرون و با سرعت برمی گشت.احتمال این که بنی صدر، دستور حمله بدهد زیاد بود. یکی دو بار که رفت و برگشت، چشمش به یک مسلسل افتاد که وسط یکی از بالگردها بسته بودنش! آن را باز کرد و برد یک جای دورتر، روی زمین مستقر کرد. من که رفته بودم توی نخش، از کوره در رفتم و با تندی بهش گفتم: می دونی که بردن مدارک مهم تر از اسلحه هاست؟ چرا این کار را کردی؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت: شاید هواپیماها بخوان دوباره حمله کنن، بردمش تا اگه حمله کردن ازش استفاده کنیم.بعدها فهمیدم بعضی از تجهیزاتی که از هواپیما خارج کرده بود را با خودش برده بود کردستان، تا بر علیه ضد انقلاب و عراقی ها استفاده کند.

 

شهید
۱۱ اسفند ۹۰ ، ۱۶:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

کتاب: نیمه ی پنهان ماه 2 (همت به روایت همسر شهید)

نویسنده: حبیبه جعفریان

ناشر: موسسه ی روایت فتح

چاپ ششم: 1381

در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی به نام انقلاب سلامی نوشته شده است. این فصل از جنس بهار است ولی با رنگ سرخ. این فصل، داستان تجدید عهد انسان است در روزهای پایانی تاریخ. فصلی که با جنگ شروع شد.

 

شهید
۱۱ اسفند ۹۰ ، ۱۶:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

حدیث جعلی کار خودش را کرد

زمانی که عراق در پیچ انگیزه(در منطقه عملیاتی شرهانی قرار دارد) به خط ارتش تک کرده بود، گردان کربلا قرار شد در آن منطقه یک عملیات انجام دهد. آن منطقه هیچ گونه درخت و یا وسیله ای که به توان به عنوان سایه بان از آن استفاده کرد نبود . تمام نیروها در دشت بودند. قبل از حرکت به سمت خط اصلی و گرمای تقریباً زیاد و آفتاب گرمی هم می تابید.

شهید
۱۱ اسفند ۹۰ ، ۱۶:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

دیروز

300 هزار شهید در یک جبهه جا می شدند

امروز 

30 کاندیدا در این همه جبهه جا نمی شوند!!!

 

شهید
۱۱ اسفند ۹۰ ، ۱۲:۳۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

بعد از تخریب قبر شهدا به بهانه تعمیر و بهسازی نوبت به آلونک ننه علی رسید!

و این آلونک خراب شد!!!

باید دید هدف بعدی تفکر لیبرال مدیران بنیاد شهید کجاست؟

شهید
۱۱ اسفند ۹۰ ، ۱۲:۲۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

ویژه نامه شهادت شهید باقری 6

 شاید روزی که "بچه آن قدر ضعیف بود او را لای پنبه گذاشتند و تا بیست روز صداش در نمی آمد و نمی توانست شیر بمکد" کسی فکر نمی کرد این فرزند بماند چه رسد به اینکه روزی کسی بشود که پشت دشمن از شنیدن نامش بلرزد. اما مادرش می دانست، می دانست که سهم او نیست، "برای ماندنش نذر امام حسین کردند. به ش گفتند «غلامِ حسین» و وقتی بچه ماند باید نذرشان را ادا می کردند. غلامحسین دو ساله بود که رفتند کربلا." مادرش می دانشت که روزی غلامحسین اش نذر حسین(ع) خواهد شد.

شهید
۰۹ بهمن ۹۰ ، ۲۰:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

ویژه نامه شهادت شهید باقری 5

اسناد مکتوب در تحقیقات تاریخی، جزو مهمترین منابع به شمار می رود. در این نوشته، سندی مربوط به استعفای فرمانده تیپ محمدرسول الله(ص) و جوابیه فرمانده قرارگاه نصر را در بردارد.

شهید
۰۹ بهمن ۹۰ ، ۲۰:۳۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

ویژه نامه شهادت شهید باقری 4

1) دوست های هم دانشگاهیش را برده بود باغ دماوند. تابستان گرم و جوان های شیطان. باید بودی و می دیدی چه بلایی سر خانه و زندگی آمد . آب بازی کرده بودند همه ی رخت خواب های سفید و تمیز مامان زرد شده بود .

شهید
۰۹ بهمن ۹۰ ، ۲۰:۳۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

ویژه نامه شهید باقری 3

دلواپسی مادرم طبیعی بود. اما وقتی خانواده آقای باقری رفتند، به مادرم گفتم:«حرفی نزدید؛ شما که نگران بودید؟» مادرم جواب داد:«نمی دانم! همین که پایش را به خانه ی ما گذاشت، محبتش رفت تو دلم و دیگر حرفی برای گفتن نداشتم.

شهید
۰۹ بهمن ۹۰ ، ۲۰:۳۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

ویژه نامه شهادت شهید باقری 2

..... فعلاً انقلاب ما همچون تیر زهرآگینی برای تمام مستکبران درآمده است و یاوری برای همه مستضعفین جهان ....  ما با هیچ دولت و کشوری شوخی نداریم و با تمام مستکبرین جهان سرجنگ داریم و در رابطه با این هدف ، جنگ با صدام یزید فقط مقدمه است ...

شهید
۰۹ بهمن ۹۰ ، ۲۰:۲۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

ویژه نامه شهادت شهید باقری 1

غلامحسین افشردی (حسن باقری) روز 25 اسفند ماه سال 1334 در یکی از محله های قدیمی تهران ــ میدان خراسان ــ به دنیا آمد. آن روز مصادف با سوم شعبان بود؛ به همین خاطر نام او را غلامحسین گذاشتند. او در دو سالگی به همراه پدر و مادرش مسافر کربلا شد .

شهید
۰۹ بهمن ۹۰ ، ۲۰:۱۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

1) بعد از مدت ها آمده بود خانه ی ما. تعجب کردیم. نشسته بود جلوی ما حرف های معمولی می زد. مادرم هم بود. زن داداشم هم. همه بودند یک کمی میوه خورد و بلند شد که برود. فهمیده بودم چیزی می خواهد بگوید که نمی تواند. بلند که شد. ما هم باهاش پاشدیم تا دم در. هی اصرارکرد نیاییم. اما رفتیم؛ همگی. توی راه رو به م فهماند بیرون منتظرم است. به بهانه ی خرید رفتم بیرون. هنوز سر کوچه ایستاده بود. به من گفت:«آقا مهدی را می شناسی؟ مهدی باکری؟ می خواد ازت خواستگاری کنه! به ش چی بگم؟» یک هفته تمام فکر می کردم. شهردار ارومیه بود. از سال پنجاه و یک که ساواکی ها علی شان را اعدام کرده بودند، اسمشان را شنیده بودم.

 

شهید
۰۸ بهمن ۹۰ ، ۱۷:۱۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

در یکی از روزهای سال 1362 ، زمانی آیت الله خامنه ای، رییس جمهور وقت، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری، واقع در خیابان پاستور خارج می شد، در مسیر حرکتش تا خودرو، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.

شهید
۰۸ بهمن ۹۰ ، ۱۷:۱۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

1) دانشگاه شیراز قبول شده بود. همان موقع دوتا پسرهایم توی اصفهان و تهران درس می خوادند. حقوقم دیگر کفاف نمی داد. گفتم:«حسین، بابا! اون دو تا سربازی شونو رفته ن. بیا تو هم سربازیتو برو. بعد بیا دوباره امتحان بده. شاید اصفهان قبول شدی. این طوری خرجمون هم کمتر می شه .»

شهید
۰۸ بهمن ۹۰ ، ۱۷:۰۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

نام: گزیده ی شعر جنگ و دفاع مقدس

انتخاب و توضیح: سید حسن حسینی

ناشر: سوره ی مهر

چاپ اول:1381


شهید
۰۸ بهمن ۹۰ ، ۱۶:۳۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

1) تب کرده بود، هذیان می گفت. می گفتند سرسام گرفته. دکتر ها جوابش کرده بودند. فقط دو سالش بود، پیچیده بودند گذاشته بودندش یک گوشه. هم سایه ها جمع شده بودند. مادر چند روز یک سر گریه وزاری می کرد، آرام نمی شد، می گفت «مرده، مصطفی مرده که خوب نمی شه.» صبح زود، درویش آمد دم در؛ گفت «این نامه را برای مصطفی گرفتم، برات عمرشه.»

شهید
۰۸ بهمن ۹۰ ، ۱۶:۳۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

نام: احمد متوسلیان

تولد:15 فروردین 1332، تهران

اسارت:14 تیر 1361:جنوب لبنان

دانش جوی مهندسی برق،دانشگاه علم و صنعت

فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص)

 

 

شهید
۰۶ بهمن ۹۰ ، ۱۶:۱۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

هر توضیحی برای این عکس باعث می شود آنچه که هست نباشد. همین

 

 

شهید
۰۶ بهمن ۹۰ ، ۱۶:۰۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر